Zendegi va digar hich...!



Saturday, March 08, 2003

● شال و كلاه مي‌كني و پس از مدت ها كه داري كم‌كم مي‌پوسي، براي دگرگوني يا تنوع يا براي هرچي، به اسم يك سفر بيرون ميزني... اون وقت اونجا كه رسيدي همش خلسه يا قدم زدن يا گوش سپردن به حاج قربان سليماني و شجريان... خوب بابا اگه يقه‌تو بگيرين كه بلاترديد حكمت ديوونه‌اس!!!


● مثل مست‌هايم، ديوانه ها، منگ و گيج و هاج و واج، درهم و برهم، شلوغ، درمانده، داغ، مات، بي اختيار


● سياست از بهترين راه‌هاي دررو(بقول امروزيها: برون‌شو) از احساسات دروني و زخم آنهاست...


● برو بنويس و خط هم نزن و ولش كن.. همين ديگه


● يك عاشق نگون‌بخت، تلخ ترين تصوير برايش چيست؟ شايد ديدن شكست يك بيچاره ديگر... شايد كه نه، بي بروبرگرد !


● اگر بخواهم فلسفه ببافم و بنياد اين جهان را رو كنم... حاصل يك ذهن مجنون يا ناقص يا مريض يا ...

(بعدها) شايد هم عاشق... البته شايد، آن هم شكست خورده


● چرا نمي توانم براي تو كاري بكنم همين الآن؟... با اين كه كسي هم نمي تواند براي من كاري كند، مهم هم نيست... راستي چـرا؟


● گر تو نگيريم دست، كار من از دست شد... زانكه ندارد كران وادي هجران من


● احساس استيصال
دقيقاً همان دقيقه، در همان لحظه كه احساس درماندگي كامل ميكني، عجز و ناچارگي، در همان دم چه احساسي داري!!! چه احساسي؟


........................................................................................

Wednesday, December 04, 2002

● جولاي - اگوست - سپتامبر - اكتبر - نوامبر - دسامبر - ...
همين طوري اتلاف وقت را ادامه دهيم... همه عمر!
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي... واقعاً مستي!


........................................................................................

Sunday, July 21, 2002

........................................................................................

Friday, June 07, 2002

● تو شجاعي؟ نمي‌ترسي؟
پس بيا... خودت را بنمايان... حرفي بزن...
ولي نه! تو آن نيستي كه مي‌گويي! تو جسارت آن مرد جبون آن فيلم را هم نداري. مي‌ترسي.
تو مي‌ترسي! چرا؟
تو نيستي.


........................................................................................

Friday, March 08, 2002

● من چيستم؟
افسانه‌اي خموش در آغوش صدفريب
گرد فريب‌خورده‌اي از عشوه نسيم
خشمي كه خفته در پس هر درد خنده‌اي
رازي نهفته در دل شب‌هاي جنگلي...

من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته‌اي
بهت نگاه خاطره‌آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام پست قحبه بدكار روزگار

من چيستم؟
برجا ز كاروان سبكبار آرزو
خاكستري براه
گمكرده مرغ دربدري راه آشيان
اندر شب سياه

من چيستم؟
يك لكه‌اي زننگ به دامان زندگي
وز ننگ زندگاني آلوده دامني
يك ضجه شكسته به حلقوم بيكسي
راز نگفته‌اي و سرود نخوانده‌اي

من چيستم؟
.................
.................
.................
.................

من چيستم؟
لبخند پر ملالت پاييزي غروب
در جست‌وجوي شب...
يك شبنم فتاده به چنگ شب حيات
گمنام و بي نشان
در آرزوي سرزدن آفتاب مرگ

» علي شريعتي - گفتگوهاي تنهايي 1 «


........................................................................................

Friday, February 22, 2002

● آدميان، آدميان كله‌قندي كه همه‌شان كپيه همند، درست مثل ماشين جوجه‌كشي كه صدها صدها صدها جوجه يك‌رنگ و يك‌جور و يك‌اندازه بيرون مي‌دهد، همه‌شان يك گل را يك‌جور مي‌بينند، يك احساس از آن دارند، گل براي همه‌شان يك معني دارد و همه‌شان در برابر آن يك‌جور متاثرند. اگر در ميان اين آدميان يك انسان، انساني از نوع ديگر بود و آن گل را به گونه ديگري ديد و از آن احساسي ديگر داشت كلمات براي او چه كاري مي‌توانند كرد؟هيچ، اصلاً كلمات خبردار نمي‌شوند و كلمات هم كه خبردار نشود هيچكس ديگري خبردار نخواهد شد و... حتي خودآن...زيرا خبردادن و خبريافتن جز از طريق كلمات ممكن نيست.

» علي شريعتي - گفتگوهاي تنهايي2 «


........................................................................................

Sunday, January 27, 2002

● چه جالب است كه خدا به راحتي مي تواند غايب باشد و بعد از بازگشت، ككش هم نگزد...


● اينكه ما مدام ميتوانيم «شـروع» داشته باشيم خوب است يا بد؟
توان «شروع» مداوم داشتن، نقض غرض است و در نتيجه مسخره و مضحك؟ و يا تنهـا راه نجات و يا حتي دلخوشي نجات از اين گندآباد سردرگم سربسته؟


........................................................................................

Friday, January 18, 2002

● به به .
نشاط و نشئه يك شروع ، يك آغاز ، ... يك تولد .

تولدي ديگر.


........................................................................................

Wednesday, January 16, 2002

● خسته ، شلوغ ، گيج ، درهم و برهم ، پيچيده و .... نمي‌دانم چرا چنين شده‌ام ، يعني مي‌دانم ، مانند هميشه ، ذهن و نگاه فلسفي داشتن و در عين حال در معماي هزارتوي زندگي وول خوردن نتيجه‌اش همين مي‌شود، راستي شايد بگويم خوشا بحال آناني كه نصيبي از فلسفه و ديد فلسفي ندارند و براحتي روزگار ميگذرانند، بحالشان غبطه مي‌خورم ولي نمي‌خواهم جاي هيچكدامشان باشم، مي‌خواهم خودم باشم،‌ همين كه هستم .



........................................................................................

Saturday, January 05, 2002

● بله، دقيقا همين است ، واقعا گير همين جاست و در همين نقطه عطف (يا ضعف) است كه معمولاً متوقف مي‌شويم و به سلامت نمي گذريم : تقابل سنت و مدرنيته.
در همين نقطه انتخاب است كه با تحير و سرگشتگي فراوان وقت مي گذرانيم ، و همانند آنكه در سرنوشت محتوم ما همين نقطه پايان رقم خورده، گامي به پيش نمي‌رويم.
آيا همين خواهد بود ؟


● از ديدن رامين جهانبگلو و شنيدن نظرياتش از نزديك البته خوشحال شدم، ولي نمي‌دانم چرا تصويري كه از او داشتم بسيار فراتر از آني بود كه ديدم، بي هيچ دليل و توضيحي. شايد هم الآن استدلالي در چنته ندارم ...


● راستي بالاخره كي مي‌فهمم كه اين عشق چيست؟


........................................................................................

Thursday, January 03, 2002

● حالا ديگر گفتنش دشوارم نيست :
« تو را دوست ندارم »


........................................................................................

Wednesday, January 02, 2002

● ... نمي دانم ، شايد در هم بشكنم ، شايد هم دارم مي شكنم ...






«
هجراني


كه ايم و كجاييم
چه مي گوييم و در چه كاريم؟

پاسخي كو؟

به انتظار پاسخي
عصب مي كشيم

و به لطمه ي پژواكي
كوه وار
درهم مي شكنيم.

احمد شاملو
»



........................................................................................

Sunday, December 30, 2001

● « يك موجود دقيق و داناي كل و توانا و دل رحم و خيلي بزرگ و پرحوصله و... يك جايي (آن بالاها) نشسته و ساخته هاي خود را زير نظر دارد تا اگر احيانا گرهي پيش بيايد آن را رفع و رجوع كند . مثلا اگر يكي از ساخته هاي اين موجود در قالب مشكل و گرفتگي پيچيده روحي بر كسي فرود آيد كه او را ناچار كند ، و حتي فراموش كند دست استمداد به سوي اين موجود دراز نمايد، خودش فوري مي دود و به داد او مي رسد ، چون اين موجود به اندازه اي بسيار فراتر از درك ساخته هاي خود مهربان است ...
حتي اگر ده ها از اين مشكل در آن واحد در همه جاي جهان پيش آيد ، با پردازش موازي-ونه موازي ، بلكه همزمان- همه را حل و فصل مي كند ...»

چه مدل ساده اي !!!

...........................................................................



● خوب كجا ؟؟؟ در قلب بن ؟ در يكي از كافه هاي شلوغ مركز پاريس ؟ زير پل پارك وي تهران ؟ كنار اهرام ثلاثه مصر و بعد از گشت و گذاري در قاهره ؟ در استانبول تركيه ؟‌ در كجا ؟؟؟


........................................................................................

Thursday, December 27, 2001

● اين فرشته ها كه احساس ندارند، شعورندارند، اين حرف ها سرشان نمي شود،«فرشته عشق نداند كه چيست»؟ اينها يك مشت عمله اند، يك عده كارمندان جزء يا كل دولت اند، بايد زود هم بگردند و سرش را هرجور شده بهم بيارند و فوري بروند سركار ديگري! كنتراتي كار مي كنند، تقلبي كار مي كنند، سرعمله شان شيطان است، درست است كه ظاهرا همه مطيع و منقاد خداوند خدايند و براي او كار مي كنند اما پنهاني دست همه شان در دست شيطان است ، همه در بيعت اويند، عرضه اش را نداشتند مثل او «عصيان» كنند اگرنه
مي كردند و پنهاني مي كنند. بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مردومردانه ايستاد و گفت:« نه، سجده نمي كنم، تورا سجده مي كنم اما اين آدمك هاي كثيفي را كه از
«گل متعفن» ساخته اي، اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش مي كند، براي يك شكم انگور يا خرما يا گندم، گوسفندوار پوزه اش را به زمين
فرو مي برد و چشمش را بر آسمان و بر تو مي بندد، سجده نمي كنم، اين چرند بدچشم شكم چران پول دوست كاسبكار پست را سجده كنم؟ كسي را كه به خاطر تو، براي نشان دادن ايمان و اخلاصش به تو، يك دسته گندم زرد و پوسيده را به قربانگاه مي آورد؟ او را كه به خاطر خوشگلي خواهرش حرف تو را زير پا مي گذارد، پدرش را لجن مال مي كند؟ برادرش را مي كشد؟...»


الآن اگر خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي حضرت قابيل بيندازند، شيطان سرش را بالا نمي گيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟

خدا خودش مي داند كه نتيجه اين بازديد چه خواهد بود و از اين است كه دلش بار نمي دهد كه قدمي به اين آدمستان زشت و بد و كثيف بگذارد. حتي نيم نگاهي به اين طرف ها
نمي كند. اين كلوخ آلوده را با حشراتي كه به آن چسبيده اند در اين فضاي لايتناهي رها كرده است و به خودش واگذاشته است. اين معني « بخودوانهادگي » آقاي سارتر، يا حرف لوكرس كه مي گفت خدايان به كار ما كاري ندارند يا مترلينگ كه مي گويد: « همين كه انسان را آفريد دست از كار و حتي دخالت در كارها كشيد و كارها را به انسان واگذاشت ».

شايد اين فرشته هايي كه اين شبه آدم ها را درست مي كنند واقعا قصد و غرض خاصي هم نداشته باشند، واقعا با همكار و همقطار سابقشان،شيطان، همدست و همداستان نباشند ولي لااقل اين هست كه اگر هم توطئه اي در كار نباشد اينها كنتراتي كار مي كنند، تقلبي كار مي كنند، نمي دانم، شايد زوركي و اجباري كار مي كنند، يا خدا روزمزدشان نكرده، كارمزدي كار مي كنند، يعني هر راس آدم كه بسازند مثلا يك قران مزدش را مي گيرند.

من از روي همين آدم هايي كه درست مي كنند و هرروز خر در خروار هي مي دهند بيرون فهميدم كه آنها كارمزدي اند، تقلب مي كنند، حتي توي همين لجن و گل و لاي هم جنس آشغال مي زنند. از مايه روح و احساس و عقل و زيبايي و آن بارقه قدسي اهورايي
مي دزدند، كش مي روند و ريشه و پي و چربي و روده و شكمبه پر شده و استخوان و پوست و پشم و قازوراتش را زيادتر مي كنند. آن اوايل باز كارهاي بهتري بيرون مي دادند، هر چه
مي گذرد بدتر مي شود؛ مگر نمي بيني؟ حتي بعضي ها را همينجوري نيمه كاره مي دهند بيرون! هنوز اعضاي يدكي اش را درست بهم نبسته اند و جوش نداده اند و پيچ و مهره هاش را سفت نكرده اند ول مي كنند رو زمين. بعضي ها اطاقشان را كه مي سازند خالي
مي آورند به بازار! غالبا يادشان نيست كه لااقل يك قطره عقل و شعور و عاطفه و فهم و ظرافت و انسانيت و روح توي لشي به اين سنگيني بچكانند. گاهي اصلا اسباب و لوازم
آدم ها را عوضي مي بندند. مثلا زباني را كه براي يك آدم حسابي ساخته اند و مال يك شخص شرافتمند و خوش سخن و پاكدامن و مهربان بوده است مي گذارند توي دهن يك دزد قالتاق پاچه ورمال! چشم و لب و ماسك صورت را براي يك تيپ معصوم دوست داشتني پر محبت و صميمي و فداكار ساخته بودند، مي كشند به كله يك رند هفت خط بدكاره رذل! كله اي را با سرتراشيده و پيشاني مهر شده و ريش توپي دقيقا خط كشي شده و لب هاي غنچه كوچك و باريك فرورفته درريش و شارب ساخته اند براي ذكر و ورد و صلوات و تلاوت و پيشاني پينه بسته ريخته شده براي سجده هاي طولاني مادام العمري و نافله ها و نمازهاي صدركعتي در دل هاي تاريك شب ها و دم هاي نيم روشن سحرها، اما از
دست پاچگي عوضي گذاشته اند رو گردن شارلاتان هاي مارگير روباه صفت، زالوعمل، بوقلمون رنگ، جيب بر، چشم بند بي رحمي كه وقتي در دوره امام يا پيغمبري به بازار
تاريخ مي رسند مي شوند يهودا و بلعم باعورا و سامري و مسيلمه كذاب و قاتل امام و كشنده پيغمبر و همدست يزيد و قيصر و نمرود، براي «ناني و نامي» و وقتي ديرتر
مي رسند، يعني زماني كه اسلافشان، نسل هاي پيششان همه اين كارها را كرده اند، ناچار مي شوند متولي همان امام و خليفه همان پيغمبر و مدعي همان دين، براي نامي و ناني!
اين سياستمداران بي شكست و تجار بي ورشكست!

مفصل است؛ همينقدر كه نمونه اي داده باشم از انواع و اقسام لاتعدو و لاتحصاي اين گونه
« آدم هاي هيچگونه » و « چس فيل هاي ناطق » كه آبروي اولاد قابيل را هم برده اند!

بزرگ ترين مسئله فلسفي كه در هستي مرا به شگفتي وامي دارد و براي مجهول ترين مسائل ماوراءالطبيعي به هرحال حدسي، فرضي، خيالي مي توان كرد اما اين معما را با هيچ
فوت وفن سفسطي هم نمي شود توجيه كرد همين خلقت اينهاست، آن همه دستگاه هاي پيچيده علمي دقيق و معجزآسا درخون و قلب و كليه وغده هاي عجيب زيرپوست وترشحات
شگفت انگيز بزاق و معده و غيره و شبكه هاي چشم و سازمان هاي گوارش و گردش خون و تنفس و اعصاب و... همه سرهم شده است و به هزاران اعجاز خدايي باهم تركيب شده است و درست كه شد و راه افتاد مي بينيم عرق از تمام روزنه هايش مي شرد ودلش
مي لرزد و دست و پايش رعشه گرفته و مثل كسي كه دم در مستراح تحت اشغال انتظار
مي كشد و به سختي و «خودخوري»، اين پا آن پا مي كند و هي دستش را مي برد به بند...كراواتش! و آرزوهاي رنگين همراه هيجان در مغزش به رقص آمده اند و هي خداخدا
مي كند تا دراطاق تحت اشغال رئيس باز شود و نوبت او شود.

بيخودي نيست كه در تمام قصه هاي خلقت دنيا، از اساطير يوناني گرفته تا مذاهب سامي و فرهنگ هاي هندي و چيني و... چه مي گويم؟ حتي افسانه هاي ديني اقوام بدوي استراليايي و سياهان وحشي آفريقايي و سرخ پوستان آمريكايي نيز هم، آنچه مشترك است « پشيماني خدا » از آفرينش، پس از آنكه فرزندان آدم برروي زمين به راه افتادند و تاريخ را آغاز كردند!

» علي شريعتي - هبـوط «

.....................................


........................................................................................

Monday, December 24, 2001

● «وجودم» تنها يك «حـرف» است و «زيستنم» تنها «گفتن» همان يك حرف ، اما بر سه گونه:سخن گفتن و معلمي كردن و نوشتن.
آنچه تنها مردم مي پسندند: سخن گفتن ، آنچه هم مردم و هم من : معلمي كردن ، و آنچه خودم را راضي مي كند و احساس مي كنم كه با آن، نه كار ، كه زندگي مي كنم : نوشتن !
و نوشتن هايم نيز بر سه گونه : «اجتماعيات» و «اسلاميات» و «كويريات».
آنچه تنها مردم مي پسندند: اجتماعيات ، و آنچه هم من و هم مردم: اسلاميات، و آنچه خودم را راضي مي كند و احساس مي كنم كه با آن نه كار- و چه مي گويم؟ - نه نويسندگي، كه زندگي مي كنم: كويريـات.

و از همينجاست تــرديدي كه هميشه در انتشار اينها دارم ...
»علي شريعتي«

......................................................


........................................................................................

Sunday, December 16, 2001

● در انـدرون مـن خستـه دل نـدانم كيــست
كه من خموشم و او درفغان و در غوغاست


● ...

« درك بي دليلي باورهاي مـا » دشـوار است ...
ويتگنشـتاين

...




زندگي و ديگر هيــچ ...


........................................................................................

Home